عید اسرار آمیز

خرید بک لینک
فک میکنم فقط من تنها نیستم هممون به نوعی غمگینیم. عید اسرار آمیز...ادامه مطلب

ما را در سایت عید اسرار آمیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 20:58

سلام توی این مدت که نیومدم اتفاقات زیادی افتاده .درست بیستم مردادماه امسال برادرم و توی تصادف از دست دادم.دیگه ازاینکه گوشیم شیش صبح زنگ بخوره متنفرم.چرا سوگواری اینقدر عجیبه؟ چرا اینقدر عصبیم ؟چرا همش فک میکنم اینا همش دروغه و یکی داره باهام بازی میکنه؟وقتی به قبرش نگاه میکنم و عکسش و میبینم درک اینکه نیست خیلی سخت میشه .کنار قبرش میشینم و به عکسش زل میزنم بعد یاد خاطراتش می افتم و بیصدا اشک میریزم.چرا اشکام صدا ندارن؟چرا هق هق نمیکنم ؟چرا موقعه ای داشتن دفنش میکردن فریاد نزدم ؟چرا فقط زل زده بودم؟هروقت میرم پیشش شروع میکنم به تمیزکردن قبرش بعد واسه اینکه دیگه به عکسش زل نزنم شروع میکنم قبرهای اطرافش و شستن تااونجایی که خسته شم و بشینم.چرا ازدست دادن اینقد گنگ؟چرا نمیتونم این موضوع رو تو ذهنم حل کنم؟چرا باور اینکه دیگه نیست سخته؟چرا خدا بهش یه مرگ عادی نداد؟ چرا اعضای بدنش و خورد کرد و پاشو قطع کرد؟ چطور میشه عزیزترینت اینقدر بد بمیره؟ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲ساعت توسط شاید دلارام ✖ عید اسرار آمیز...ادامه مطلب

ما را در سایت عید اسرار آمیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 20:23

الان یسالی میشه ازدواج کردم با کسی که دوسش داشتم هم قلباً و هم عقلاً.درکل همه چی بدنیست اما خوب این مشکلات اقتصادی تو این وضع کرونا باعث شد خیلی چیزا به کاممون تلخ بشه.دیگه داره ۲۸ سالم میشه و همش به این فک میکنم که آیا زندگی خوبی داشتم تا به الان یانه؟؟نمیدونم جواب قطعی براش ندارم هم خوب بوده هم بد.علاقه ای به بچه دار شدن هم ندارم.شاید پنج یا شیش سال بعد یفکری براش بکنم.امروز کلا خسته کننده گذشت . کار خاصی نکردم.کلی مدرک دانشگاهی دارم اما بیکارم .البته دلیل اصلیش تنبلی خودمم هست.شما بهتون چی حال میده ؟ الان و دراین لحظه؟ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۴۰۰ساعت توسط شاید دلارام ✖ عید اسرار آمیز...ادامه مطلب

ما را در سایت عید اسرار آمیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:52

هروقت میام اینجا یسر بزنم و دوباره شروع کنم به نوشتن به خودم میام میبینم یسال گذشته و سر نزدم.اصلا ازیه سنی به بعد گذشت زمان و حس نمیکنی آدم فقط حرکت میکنه که به جلو بره.همه چی روی دور تکراره و درون یه چرخش ساده گیر کردیم.امیدوارم مث قدیما همه دور هم جمع بشیم و ازته دل بخندیم.چون شدیدا بهش نیاز داریم. نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت توسط شاید دلارام ✖ عید اسرار آمیز...ادامه مطلب

ما را در سایت عید اسرار آمیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:52

میشه آدم وسط مرز پختگی باشه ولی بازم ندونه که از زندگی چی میخواد؟؟؟؟؟!!!!نه جدی می پرسم یعنی چنین چیزی میشه؟به یسری چیزا چنگ زدم و میزنم از درس خوندن بگیر تا یادگیری یه زبان دیگه تا گرفتن چندتا مدرک مهارت و .... ولی هیچی راضیم نمیکنه آخه مگه میشه همچین چیزی!!؟؟؟همش فک میکنم من آدم یجا بمون نیستم من باید یه کوله پشتی وردارم و برم دور دنیا رو بگردم اما خوب زر زیاد میزنه مغزم باکدوم پول ؟!!!!!یعنی کسی که رویاش جهانگرد شدنه وقتی بهش نرسه به وقت پیری قراره چقد براش سمی اون مرحله بگذره؟!!!!اصلا چرا من نمیتونم یجا بمونم چرا مغزم همش میگه همه چی تکراریه پاشو گم شیم یجای دیگه؟!!!!! نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ساعت توسط شاید دلارام ✖ عید اسرار آمیز...ادامه مطلب

ما را در سایت عید اسرار آمیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:52

صفحه بندی