وقتی نشستیم تویه پارک بچههارومیدیدم که بازی میکنن خوشحالن.
هیچی احساس نمیکردم،هیچی.همه توپارک خوشحال بودن اما من هیچی احساس نمیکردم!!!!!!
مادرم برگشت بهم گفت دخترم بهتری؟
منم بابغض گفتم :مامان ای کاش بمیرم.دعاکن بمیرم.مامان کاش الان یه تیغ داشتم.
مامانم گریه کرد حالش بد شد.زنگ زدم برادرم بردیمش بیمارستان.
حالم خیلی بدترشده بود همش بخودم فحش میدادم.نبایداون حرفامیزدم.
به مادرم سرم وصل کردن.حالش بهترشد.
برادرم باعصبانیت اومد پیشم.گفت توکاریی کردی که مامانم حالش بدشده.
تمام بدنم یخ کرد.مادرم باحاله بدش
برگشت گفت نه بخدا خودم غذا نخوردم فشارم افتاده.
برادرم رفت داروهای مادرموبگیره.مادرم دستموگرفت.
گفت دخترم جان من قسمت میدم کاری نکنی که داغت رو
دلم بمونه.من تحمل ندارم.
همونجابخودم قول دادم پایانش هرچی شدبشه
من کم نمیارم بخاطرت مادرم.
عید اسرار آمیز...ما را در سایت عید اسرار آمیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123